حكيم ابوالقاسم فردوسى
247
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
كسى كو بتابد سر از راستى * ببيند همى كژّى و كاستى در جنگ پشن نيز پيران آن همه سوار را در آن كارزار بكشت كه زمين از خون گودرزيان گِل شد . همانا كه تو جز رنج و راه زيان نمىجويى . اكنون هم با هزاران هزار سوار ترك به كارزار آمدى و سپاهيانت را به آموى كشيدى تا جنگ بيآغازى . آنگاه از ميان ايشان ، پشنگ به پيش من آمد . تو او را به نزد من فرستادى تا سرم را ببُرد و آنگاه تو بيايى و كشورم را ويران كنى . ليك يزدان گيهاندار يار من گشت و سِر بخت دشمن نگونسار شد . اكنون تو به من بگوى كه اگر من از بخت و شاهى تو شادان و دلافروز باشم ، آنگاه كه كردارهاى تو را به ياد آورم ، ديگر باور من در بارهء تو چگونه خواهد بود ؟ بدان كه از اين پس تا رستاخيز ، مرا با تو هيچ سخنى جز با شمشير تيز نباشد . پس با نيروى گنج و سپاهيانم و به اختر نيك و گردش خورشيد و ماه در برابر تو بكوشم و در پيش يزدان به پا ايستم و در گيتى هيچ راهنمايى بجز او نخواهم . باشد كه بَدان را نابود و گيتى را با داد و دهش ، نو سازم . بدانديش را از ميان بردارم و سر بدنشان را بىافسر كنم . اكنون [ تو اى جهن ] هر آنچه كه گفتم به نياى من بگوى و او را بگو كه در جنگ اين همه بهانه نجويد . آنگاه كى خسرو يك تاج زبرجدنگار و يك گردنبند زرّين و دو گوشواره به جهن داد . جهن نيز در همان هنگام به پيش پدر رفت و همهء سخنهاى كى خسرو را به او بگفت . افراسياب از شنيدن پاسخ كى خسرو برآشفت و دلش پر از درد و سرش پر از شتاب گشت پس سپاهيان را گنج و درم و گرز و شمشير و كلاهخود ببخشيد . رزم كى خسرو با افراسياب و گرفته شدن گنگدز افراسياب سراسر آن شب تيره را تا خورشيد در آسمان پديدار شد و كوه را همچون پشت پيل سپيد ساخت ، به آراستن سپاه پرداخت و هيچيك از سواران